
خداجان...قاب ِعڪسی ڪهنه ام در گنجه ؛ پیدا ڪن مرابر غبار صورتم دستی بڪش ؛ “ها” ڪن مرااز تماشا ڪردن باران ڪه لذت می بریروبرویم ساعتی بنشین ، تماشا ڪن مرا...جانان...همنشیـن از همنشـین رنـگ مـے گیرد،خ...
ادامه مطلب
دم مرد فروشنده گرم که وقتی با چادرم وارد بوتیکش شدم گفت: خانم قیمتای ما بالای پونصد شیشصد تومنه، پایین پاساژ ارزونتره! ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆ دم دوستم گرم که وقتی با هزار شوق و ذوق آماده میشم برای بیرون رفتن باهاش لحظه آخر زنگ زد و گفت: عزیزم نمیشه یه امروز چادرنزاری؟! ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆ دم اون دوستی که توی پارک پوست موزش رو به سیاهی چادرم کشید وقتی نگاهش کردم با تمسخر گفت: اوا فکر کردم س...
ادامه مطلب
در این دنیا تو را دارم یگانه مهربان من... بود فخرم همه در تو ، تو هستی آبروی من چنین گفتی که آگاهی ز دانه دانه موی من شناسی بندۀ خود را و دانی جمله خوی من گهِ فرسودگی و غم ، زمان شادی و عزت به درگاهت شتابانم که باز است آن بهسوی من... ...
ادامه مطلب
نیت میکنین که برای قضای حاجت دورکعت نمازمیخوانم و سپس برای شروع نوزده بارذکربسم الله الرحمن الرحیم رومیگین وبعدحمدرومیخونین وبعدازحمد،سوره توحیدروبخونید، رکعت دومم مثل رکعت اول هست، بعدازسلام نماز،۷۸۶مرتبه ذکربسم الله الرحمن الرحیم روبگین وسپس دعاکنید... ...
ادامه مطلب
وقتی كه خدا شهریار قلب من است هیچ گزندی به من نمی رسد همه چیز می گذرد مانند رویا می آیند و می روند من در شادی بی مرگی هستم و ترسی ندارم زیرا كه او در من ساكن است و سایه جاودانه او بر روح من حكمــفرماست و اینک دستم را بر آستانت بلند می کنم که دستگیرم باشی تو همانی که من می خواهم، پس مرا همان کن که تو می خواهی... ...
ادامه مطلب
خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می کردند و کلبه ی آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه ، آنقدر گیرشان می آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند . اما یک سال بدون هیچ علتی محصول کمی بیش تر از حد معمول ب...
ادامه مطلب
یکی باید در زندگیات باشد که همیشه باشد نه اینکه گاهی باشد و گاهی نباشد یکی که " یک" باشد "واحد" باشد که بهترین باشد که به خاطر نیازش با تو نباشد "صمد" باشد که " الله" باشد... ...
ادامه مطلب
چه زیباست امیدوار بودن و با امید زندگی کردن نه امید به خــــــــود که غرور اســــــــت نه امید به دیـــــگران که نادانی اســـــــت بلکه امید به خدا ، که منبع تمام آرامشهاست... ...
ادامه مطلب
خدایا... تو خوبتر از آن هستی که مرا تنها بگذاری خـــدای من... خدای تمـــام مهربــــانی هاست......
ادامه مطلب
خورشید که باشی هر روز می آیی و هر روز میروی ، منظم و دقیق کسی قَدرت را نمی داند در حضورت سایه بانی جستجو می کنند سایه را می پسندند و بر تو ترجیح می دهند با آنکه تمام وجود و هستِ آن سایه از توست تمام زندگی شان را از تو دارند، اما از تو روی بر می تابند ولی ماه که باشی یک شب هستی و یک شب نیستی یک روز کاملی و یک روز ناقص! همه شیفته ات می شوند، برایت می سرایند، عزیز می شوی! حال آنکه ماه هم نور و زیباییش را از تو دارد خورشید باش، حتی اگر همه تو را نخواهند باز هم خورشید باش معدنِ نور معدنِ بخشش... اجازه بده تا همگان فکر کنند تکراری بودن وظیفه توست اما با...
ادامه مطلب
خانه ای ساختم برایت از تراشه های قلبم رنگ دیگری دارد آسمان خانه مان عطر این خانه... ...
ادامه مطلب
روزی از روزها زن و شوهری با کشتی به مسافرت رفتند. کشتی چند روز را آرام در حرکت بود که ناگهان طوفانی آمد و موج های هولناکی به راه انداخت و کشتی پر از آب میشد... ...
ادامه مطلب
ﺧﺪﺍﯾﺎ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﻣﻦ ﺑﺘﺎﺏ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﺩﻗﯿﻘﻪﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫم ﻧﺸﯿﻨﯽ ﺑﺎﺗﻮ......
ادامه مطلب
منم پروردگارت خالقت ازذره ای ناچیز... صدایم کن مرا آموزگار قادر خود را قلم را علم را من هدیه ات کردم......
ادامه مطلب
خدایا ببخش که از خود جدا میشوم … و همیشه با منی و من ، گاهی بی خدا می شوم در این گاهی به گاهی راه نشانم بده......
ادامه مطلب
می دونی نگرانی یعنی چی ...؟ یعنی اینکه ندونی بعدش چی میشه ...! زمین بدون نگرانی یک رویاست ... اما رازش اینه که ... تو هر حالی راضی باشی به رضای خدا ... زمزمه کن ...! الهی ... راضیم به رضای تو ... صبور باش ... تو بدترین شرایط هم ... صبور باش ... هر چند تلخ ... خدا تنها کسیه که میتونی روش حساب کنی ... امید داشته باش ...! هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه مانعت بشه ......
ادامه مطلب
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﺪﺳﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﯼﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﻓﻘﻂ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻨﺸﯿﻦ ﻭ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺵ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﯿﺰ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ . . ....
ادامه مطلب
"خدا"را دیده ای آیا...؟ و آیا دیده ای وقتی خطایی میکنی اما... ته قلبت پشیمانی و میخواهی از آن راهی که رفتی باز برگردی... نمیدانی که در را بسته او یا نه...؟ یکی با اولین کوبه ات بر در، آهسته میگوید... بیا ای رفته صد بارآمده ، بازآ... که من در را نبستم ، منتظر بودم که برگردی......
ادامه مطلب
من و خدا سوار یک قایق دو نفره شدیم ... من اشتباه کردم جلو نشستم و خدا عقب ... سکان زیر پای من بود و سر دو راهی ها دلهره میگرفتم ... تا اینکه جایمان را عوض کردیم ... حالا آرام شده ام و هر وقت از او میپرسم که کجا میرویم ...؟ برمیگردد و با لبخند میگوید : تو فقط پارو بزن ......
ادامه مطلب
پرنده برشانه های انسان نشست . انسان با تعجبرو به پرنده کرد وگفت : من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوبمی دانم......
ادامه مطلب