
وقتی كه خدا شهریار قلب من است
هیچ گزندی به من نمی رسد همه چیز می گذرد
مانند رویا می آیند و می روند من در شادی بی مرگی هستم و ترسی ندارم
زیرا كه او در من ساكن است و سایه جاودانه او بر روح من حكمــفرماست
و اینک دستم را بر آستانت بلند می کنم که دستگیرم باشی
تو همانی که من می خواهم، پس مرا همان کن که تو می خواهی...
برچسب: شهریار,
نویسنده: باران کریمی