
خدای عزیزم،مریم نیستم...
نه آنقدر عابد که بر روی سجادهم مائده ای از آسمان بفرستی
و نه آنقدر زاهد که روی دستم بگیری و برای خودت نگاهم داری
تو اما خدای همان مریمی
خدای لحظات گریان مریم...خدای لحظات رنج و درد مریم...
خدای لحظات" کاش مرده بودم و هیچکس مرا به یاد نمیآورد..."
و تو حوابش دادی که: " مریم من...بخور...بنوش...
چشمت را روشن بدار مریم من...اندوهگین مباش دخترکم..."
تو را به واسطهی خدایی ات برای مریم شناختم
و حالا خوشم به رحمتتکه به واسطه مریم ِ تو، من هم بشنوم:
"اندوهگین مباش ...
بخور و بنوش...
چشمت را روشن بدار عزیزکم..."
خدای عزیز،عزیزم بدار...

برچسب:
نویسنده: باران کریمی